جنگل ابر در آتش میسوزد و دل ما نیز.

شاید که نه حتما این آتش آتش قهر خداوند است بر جهل ما.
اگر چه شاید آتش نادانی همیشه اینگونه عیان و واضح زبانه نکشد ولی این بار شعله هایش وحشتناک است. چشم ها خیره می مانند, نفس تنگ می شود و عقل عاجز.
دوشنبه بعد از ظهر با خبر شدیم که جنگلمان می سوزد, البته بعدا دانستیم که 24 ساعت قبل از یعنی یکشنبه شروع شده بوده. ساعت 6 صبح سه شنبه با تعدادی از اعضای جمعیت (دیده بان طبیعت) به قصد کمک برا ی اطفا حریق راه افتادیم.
اولین تصویر دودی بود که از ارتفاعات ابر به جای آن ابرهای همیشگی به دشت پایین دست نفوذ کرده بود. به سرتخت که رسیدیم دودی غلیظ تمام دره سیاه رودبار و اطراف را گرفته بود حتی تا نزدیکیهای روستای افراتخته هم نفوذ کرده بود.

از شیب جاده محمد چفت پایین آمدیم , پهنه کناری محمد چفت پر از ماشینهای اداری و آدمهای اداری و نیمه اداری و .....بود.
بعد از گفتگویی مختصر با ... راهی شدیم به طرف شمالیترین قسمت آتش , یال بعداز پلنگ آرام . بعضی ها خسته و دودآلود در حال برگشت بودند , از نیروهای هلال احمر و گروهی از محلیها. تمام کسانیکه در حال برگشت بودند بسیار تشنه و گرسنه بودند , عجیب است ! با آنهمه نیروی پشتیبانی و امکانات آن بالا , با حضور مدیران کلان: استاندار!, فرماندا,...
نیروهای ارتش (سربازها)آمده بودند. دو نفر از نیروهای اداری هم به دنبال ما آمدند, حدود 2 ساعت پیاده روی در شیبی تند تا محل آتش.
در کنار مرز آتش شروع به ایجاد و تکمیل مسیری عاری از برگ و چوبهای خشک کردیم, به منظور جلوگیری از توسعه آتش.
سربازها سردرگم بدون هدایت و مدیریت, هر کسی برای خودش کاری می کرد. دقایقی بعد ان دو نفر اداری کمی دستور صادر کردند و بعد به بهانه فرستادن آب برگشتند.
ظهر سربازها هم راه برگشت را پیش گرفتند, چرا؟ چون حتی لقمه ای نان و قمقمه ای اب به همراه نداشتند.(شاید فرمانده ارشد پادگان فکر کرده بچه ها می روند پیک نیک, البته برای پیک نیک هم مردم با خود آب و غذا بر می دارند. شاید فکر کرده امروز آمار آشپزخانه شان کم می شود, پس خوب است بروید...)
حالا اینها آمده اند, چرا مدیران! بحران آنها را لخت فرستاده اند پایین؟
دقایقی بعد ما بودیم و مرز آتشی طویل, در شیبی تند. پس تصمیم گرفتیم برای تکمیل این مرز پایین برویم, همینطور رفتیم تا جاییکه دیگر آتش زیاد شد و از دست ما هیچ بر نمی آمد.
وقتی با یکی از مسئولان منابع طبیعی تماس گرفتیم که این جبهه هیچ کس نیست, گفت:مدیریت بحران با دیگران است! عاقبت نفهمیدیم و نتوانستیم مدیر بحران را پیدا کنیم تا نیرویی به این سمت اعزام کند.
ساعتی بعد سه جنگلبان از پایین تر به ما پیوستند اما باز هم بی فایده, بعد از تلاشی بسیار عاقبت ماندیم نظاره گر سوختن.
ساعت 4 بعد از ظهر شروع به بالا آمدن کردیم, از همان مرز آتش, برای اطمینان از توسعه نیافتنش, هر جا لازم بود عرض آن مرز را بیشتر کردیم.
ساعت حدود5.5 گروهی تازه نفس از اهالی ابر را دیدیم و قسمتی از آتش که در حال توسعه بود را به آنها سپردیم, کمی بالاتر نیروهای منابع طبیعی دور آتشی در حال تجدید قوی بودند.
در طول روز با گروه دیگری از طبیعت دوستان و کوهنردان که به دره بالاتر آمده بودند در تماس بودیم.
ساعت 8 شب در تاریکی مطلق به محل کمپ اصلی رسیدیم. با کمال تاسف و تعجب از آنهمه هیاهو و رفت و آمد فقط گرد و خاک مانده بود و دود.
یکی از مدیران! نبود که بگوید شما از کجا آمده اید؟ آنجا آتش چقدر بود؟ چند نفر دیگر آنجا هستند؟و.....(شاید ساعت اداری تمام شده بود, نه ببخشید حواسم نبود ساعت 2 بعد از ظهر فرمانداری اعلام کرده بود که حریق مهار شده!!!)
اما بادی جریان پیدا کرده بود که هر عاقلی با دیدنش حدس می زد که چه می شود. آنهم شد, از نیمه شب آتش علیرغم مردمی که اخبار کذب را باور می کنند, نافرمانی کرد و زبانه کشید, چون آتش به فرمان و دستور این و آن مهار نمی شود. آتش با عقل و بکارگیری ابزار لازم مهار می شود.
شاید اگر به چوپانی محلی می گفتند این اطفاء حریق را مدیریت کن, فقط با چشم و گوش و زبان(نه بیسیم, موبایل, ...)بهتر می دانست که چه کند.
ما شاهد مانوری فرمایشی و نمایشی در محل کمپ بودم.
البته از تمام کسانیکه آمدند و می آیند, اعم از جنگلبان , محیط بان, هلال احمر, محلی, کوهنورد, دوستدار طبیعت و.....و از دل وجان فعالیت می کنند تشکر و قدر دانی می کنم, روی سخن من با آنان است که تکیه بر اریکه پست و مقامی زده اند بی آنکه اندکی به وظایف و مسئولیت خطیر خود واقف باشند, به اینکه شاید در این دنیا کسی از آنها سئوال نکند که چرا؟...چون بالاتریها هم ......
اما مطمئن باشند که آخرتی هست, من که به آخرت و پاسخگویی عقیده دارم.
علیرضاولیان
هجدهم آذر89




+ نوشته شده توسط علیرضا ولیان در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 و ساعت
13:1 |